تبليغاتX
src='http://myflash.persiangig.ir/free/h_zahra/R_hzahra.js'>

عاشق تر از همیشه
  

 

   از بــاغ مي ‌برنــــد چـراغاني ‌ات كننــــد

 

   تا كـاج جشــن هاي زمستاني ‌ات كننــد

 

   پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهاي تار»

 

   تنهــا به اين بهانـــه كه باراني ‌ات كنند

 

   يوسف! به اين رهـا شدن از چاه دل مبند

 

   اين بار مي ‌برند كه زنــــداني‌ ات كنند

 

  اي گل گمان مكن به شب جشن مي ‌روي

 

  شايد به خاك مـرده‌اي ارزاني ‌ات كنند

 

 يك نقطـه بيش فرق رحـيم و رجـيم نيست

 

 از نقطه‌ اي بترس كه شيطاني ات كنند

 

  آب طلب نكــــرده هميشــه مـــــراد نيست

 

  گاهي بهانه‌اي است كه قرباني ‌ات كنند

 

 

     (فاضل نظری)

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 11:49 توسط محسن خبازی کناری| |
 

پسر بچه اي بود كه اخلاق خوبي نداشت . پدرش جعبه اي ميخ به او داد و گفت هر بار كه عصباني مي شوي بايد يك ميخ به ديوار بكوبي.


روز اول ، پسر بچه 37 ميخ به ديوار كوبيد . طي چند هفته بعد ، همان طور كه ياد مي

 گرفت چگونه عصبانيتش را كنترل كند ، تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر مي

 شد . او فهميد كه كنترل عصبانيتش آسانتر از از كوبيدن ميخها بر ديوار است .....


به پدرش گفت و پدرش نيز پيشنهاد داد هر روز كه ميتواند عصبانيتش را كنترل كند ، يكي از ميخها را از ديوار بيرون آورد.


روزها گذشت و پسر بچه بالاخره توانست به پدرش بگويد كه تمام ميخها را از ديوار بيرون آورده است . پدرش دست پسر بچه را گرفت و به كنار ديوار برد و گفت :

پسرم !!! تو كار خوبي انجام دادي . اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن . ديوار هرگز مثل گذشته نمي شود .

وقتي تو در هنگام عصبانيت ، حرفهايي مي زني ،‌ آن حرفها هم چنين آثاري به جاي

ميگذارند '' آره به خدا '' . تو مي تواني چاقويي در دل انسان فرو كني و آن را بيرون

آوري . اما هزاران بار عذر خواهي فايده ندارد ، آن زخم سر جايش است . زخم زبان

هم به اندازه زخم چاقو دردناك است. ''اما فكر كنم زخم چاقو هم يه روزي خوب

ميشه اما زخم زبون ؟؟؟!!!!''


''به هر حال تا تواني دلي بدست آور ، بقيه رو هم بيخيالش''

خوش باشید

این مطلب رو از سایت دوستم سیاوش گرفتم

 

 

نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 12:4 توسط محسن خبازی کناری| |
 

پسرک از پدر بزرگش پرسید :
- پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟

پدربزرگ پاسخ داد :
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می نویسم، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :
- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه، از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری، مهم است.

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.


و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی، هشیار باشی و بدانی چه می کنی

این مطلب را از وبلاگ یکی از دوستان برداشتم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 12 خرداد1388ساعت 11:1 توسط محسن خبازی کناری| |
 

 

با دوستان فریدونکناری

 

امیدوارم و از خدا خواستم قسمت همه آرزومندان بشود

 

دوستان گرامی :جعفری ٬ صادقی فر ٬ دماوندی ٬ ساداتی

 

 

در عکس پاینی هم آقا محمد رضا خبازی با فرزند کوچکش که کوچکترین عضو کاروان بود

 

 

چند قطعه عکس دیگر را در ادامه مطالب مشاهد فرمایید


ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 21:57 توسط محسن خبازی کناری| |
 ما رییس خود را محبوس کرده ایم

 

از دوستان عزیزم میخوام که حتما یکبار این مطلب رو بخوانند

 

آیت الله محمدتقی بهجت(ره):
 ما مثل طايفه و گروهى هستيم كه رييس خود را حبس نموده است و در بلايا،
 
خود تصميم جنگ و يا صلح را اتّخاذ مى كند! خودمان كرده ايم و اجازه نمى دهيم
 
 بيايد قضايا را حلّ كند، با اين كه مى دانيم اگر بيايد مى تواند مشكلات را حلّ كند،
 
 ولى باز او را محبوس كرده ايم!

بنابراين، اگر ميليون ها نفر هم با او موافق باشند، او مثل شخص وحيد و تنها است
 
 كه هيچ ناصر و مُعين و يار و ياورى ندارد! زيرا ما در بيدارى درست به وظيفه ى خود
 عمل نمى كنيم،
 
 با اين حال منتظر هستيم كه بيدار شويم و تهجّد به جا آوريم.
 
اگر توفيق شامل حال انسان گردد، از خواب بيدار مى شود و مشغول تهجّد مى گردد؛
 
ولى اگر توفيق نباشد، چنان چه بيدار هم بشود، از آن ها بهره نمى برد.


آقايى كه زياد به مسجد جمكران مى رود، مى گفت:
 
 آقا(عج) را در مسجد جمكران ديدم، به من فرمود: به دل سوختگان ما بگو براى ما دعا كنند،
 و يك مرتبه از نظرم غائب شد، نه اين كه راه برود و كم كم از نظرم غائب شود!


همين آقا هفته ى قبل از آن هم، حضرت را در خواب ديده بود.
 
 
 ولى افسوس كه همه براى برآورده شدن حاجت شخصى خود به مسجد جمكران مى روند،
 
و نمى دانند كه خود آن حضرت چه التماس دعايى از آن ها دارد كه براى تعجيل فَرَج او دعا كنند!
 
چنان كه به آن آقا* فرموده بود: اين ها كه به اين جا آمده اند،
 
 
دوستان خوب ما هستند، و هر كدام حاجتى دارند: خانه، زن، فرزند، مال، اداى دين؛
 
ولى هيچ كس در فكر من نيست!

آرى، او هزار سال است كه زندانى است، لذا هر كس كه براى حاجتى به مكان
 
 مقدّسى مانند مسجد جمكران مى رود، بايد كه اعظم حاجت نزد آن واسطه ى
 
 فيض، يعنى فَرَج خود آن حضرت را از خدا بخواهد.


خدا مى داند در دفتر امام زمان ـ عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف ـ جزو چه كسانى هستيم؟! كسى كه اعمال بندگان در هر هفته دو روز (روز دوشنبه و پنجشنبه) به او عرضه مى شود. همين قدر مى دانيم آن طورى كه بايد باشيم، نيستيم.

* شيخ ابراهيم حايرى ـ رحمه اللّه  ـ در حال اعتكاف در مسجد كوفه
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 12:48 توسط محسن خبازی کناری| |