تبليغاتX
عاشق تر از همیشه
عاشق تر از همیشه


عاشقانه دوستداشتی باشید !



بخشی از وقایع دیدار حضرت مولانا و شمس تبریزی

حضرت مولانا

ملاقات این غریبه با رقه یی جادوگونه بود که زندگی فقیه و مدرس بزرگ عصر را در قوینه به نحو معجزه آسایی دگر گونه کرد از آن پس زندگی خداوندگار رنگ دیگری گرفت.

اما آن روز ٬ (مولانا) که با آن همه خرسندی و بیخیالی از راه بازار به خانه باز می گشت ٬ عابری ناشناس با هیات و کسوتی که یاد آور احوال تاجران خسارت دیده بازار به نظر می رسید ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش امد ٬ گستاخ وار عنان فقیه و مدرس پر مهابت و غرور شهر را گرفت ٬ در چشمهای او که هیچیک از مریدان و شاگردان جرئت نکرده بود شعاه نافذ و سوزان آنها را تحمل کند خیره شده و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا در آورد .این صدای نا آشنا و جسور سوالی گستاخانه بو ظاهرا مغلطه آمیز را بر وی طرح کرد

- صراف عالم معنی ٬ محمد (ص) برتر بود یا با یزید بسطام؟

مولانای روم که عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبه انبیا هم فروتر می دانست و در این باره تمام اولیا و مشایخ بزرگ گذشته را هم با خود موافق می دید با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد:

- محمد(ص) سرحلقه انبیا است ٬ بایزد بسطام را با  او چه نسبت؟

اما درویش تاجرنما که با این جواب خرسند نشده و بانگ برداشت:                                                                                                                             -پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شانی بر زبان راند؟.....مولانالحظه ای تامل کرد و سپس پاسخ داد: بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود وبه یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد!

جوی که در این لحظه به وجود آمده بود برای اطرافیان مولانا قابل تحمل نبود و سخن مرد ناشناس هیجان انگیز و جسارت آمیز می نمود مولانا یک لحظه به سکوت فرو رفت و در مرد ناشناس نگریستن گرفت .... نگاهها به رغم آنکه کوتاه و گذرا بود اعماق دلهاشان را کاویده بود و به زبان دلها هرچه گفتنی بود به بیان آورده بود . نگاه شمس به مولانا گفته بود : از راه دور به جستجویت آمده ام ٬ امابا این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات «الله» می توانی رسید؟  و نگاه  مولانا به او پاسخ داده بود : مرا ترک مکن درویش با من بمان و این بار مزاحم را از شانه های خسته ام بردار!

مولانا از این سوال مست شد و شمس هم چنانکه بعدها نقل میکرد از مستی مولانا ذوق مستی یافت.برگرفته از کتاب  پله پله تا ملاقات خدا   اثر استاد زرین کوب

 

--

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 14:46 توسط محسن خبازی کناری |



گاهی اوقات وقتی خاطرات دوران مبارزه بعضی از  افراد رو میخونم در شگفتی عظیمی فرو میروم چون با آدمهای معمولی٬ نه امام ٬مواجه میشویم کسانی که درد و  رنج شکنجه های عجیب و غریبی رو  تحمل کردند چون عقیده ای استوار داشتند و ایمانی راسخ ٬ مشقتی که امثال من یک بار هم طاقت اون رو ندارند  

بهر حال خواستم کتاب خاطرات فردی به نام  « عزت شاهی»  را معرفی کنم برای جوون تر ها بسیار کتاب خوبی است در این کتاب عزت علاوه بر معرفی خودش و اوضاع اون زمان راجع به گروه های مارکسیستی٬  مجاهدین و چپیها اطلاعاتی میده که بسیار جالبه سعی میکنم هفته بعد بخش بسیار کوتاهی از خاطرات شکنجه در دوران زندان را براتون نقل کنم

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 17:41 توسط محسن خبازی کناری |



 

 

دل که آشفته  روی تو  نباشد دل نیست....

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 17:31 توسط محسن خبازی کناری |