مطالبی رو نوشته بودم ولی اوضاع برای درج در وبلاگ مناسب نبود چون تمام ذهنم به یک خط شعر مشغول شد و همه افکار رو به کناری زد و سوار بر مرکب اندیشه بر وجودم راند آنقدر که دیگر چیزی ازمن باقی نماند و باز از پیکر بی جانم فریاد بر می آمد که :
ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن.....
این سوال و... از خودم تا حالا هزار دفعه پرسیدم!!!!
روزی «عزیزی» می گفت: بیا یک پیاله خون جگر بزنیم
می گفت: سربداران از ما حزب الهی ترند
یک دقیقه وقت گذاشتم تا امروز را از افسوهای گذشته و دلواپسی های آینده پاک نمایم .اما
حکایت کفشهای پاره ٬ پاهای زخمی ٬ خنجرها فرو رفته ٬ لنج ها طوفان زده و کشتی به گل نشسته همچنان ذهنم را به خود مشغول ساخته است
حکایتهایی در تداوم نرسیدن ٬ باز ایستادن و ...
دیر زمانی است که در این وادی گم شده ام
گاهی با خود می اندیشم ما که گرفتار برهوت خود فراموشی شده ایم آبا خود شیفتگی هم برهوت دارد که عده ای گرفتار آنند؟!!
نمی دانم اوضاع مساعد نیست چون دل نیست دلبر نیست و دلبری کمیاب شده است و ما همچنان دیده در سرابی داریم تا افقهای دور دست٬ حیران وغرق در
این اندیشه که : گندم خوری و جرمی به این سنگینی؟!!


