گاهی ساخته خود را نابود میکنیم و زمانی ویرانه های ما را آباد میکنند
گاهی محبت و زمانی تلخی
شاهد محبت هستید و به محبت دیگران پاسخ میدهید
آنچه نا گفته پیداست اینکه با همه تظاهر به عشق و عاشقی و محبت
دیگر کسی به فکر حسنک نیست
کسی نگران غم فرهاد نیست
و تیشه ها بجای کوه ٬ دلها را میخراشند
مردانی را می بینید دستها در خون سیاوشان آلوده و نقابدارانی که با دستان خون آلود ٬ پنهان در زیر آستین ٬ حاملان مرحم برای سهراب
در هیاهو برای هیچ ٬ محدودیت نیز دست و پای قشر عظیمی را بسته
محدودیت نه آنچه در شرع آمده بلکه در حصار قرار دادن خود در یک نگاه ٬ یک بو ٬ یک رنگ ٬ یک قیافه و یک فرد
آنچنان سبزه رویدگان بر صورت ٬ مفتون یک نگاه از جنس خود میشوند که بی محابا از نردبان جنون بالا می روند و به ناگاه بر زمین ....
آنگاه نه فرهادیم که شیرین بشناسیم و نه بنده ٬ که خدا را جستجو کنیم و چون پاسخی نمی یابیم
ـ اگر چند صباحی قبل بودـ شاعر میشدیم
اما در این زمانه شاعر وبلاگ نویس!!


