تبليغاتX
عاشق تر از همیشه
عاشق تر از همیشه


عاشقانه دوستداشتی باشید !



       ياد باد آن كه سر كوي توام منزل بود               ديده را روشني از خاك درت حاصل بود

      راست چون سوسن وگل از اثر صحبت پاك         بر زبان   بود  مرا  آنچه ترا  در   دل  بود

      دل چو از پير خرد   نقل   معاني مي كرد          عشق ميگفت به شرح آنچه بر او مشكل بود

      آه از جور تطاول كه در اين دامگه   است           آه از آن سوز و نيازي كه در آن محفل بود

     در دلم بود كه بي دوست نباشم هرگز             چه توان كرد كه سعي من و دل باطل بود

     دوش بر ياد   حريفان    بخرابات   شدم            خم مي ديدم خون در دل و پا  در گل بود

    بش بگشتم كه بپرسم سبب درد فراق             مفتي عقل در اين مساله  لايعقل بود

   راستي خاتم   فيروزه    بو اسحاقي                 خوش درخشيد  ولي دولت مستعجل بود

                            ديدي آن قهقه كبك خرامان حافظ
                            كه زه سر پنجه شاهين قضا غافل بود

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 20:17 توسط محسن خبازی کناری |



کعبه از شوق لقای او گریبان چاک کرد

هست یعنی کعبه هم از سینه چاکان علی

نقش آن چاک گریبان ماند در بیت عتیق

تا نشانی باشد از زخم نمایان علی

 

گرچه روز ۱۳ رجب یاد آور به خاک سپاری پدرم در سال۷۷ است ولی از اینکه در این روز بزرگ پدرم در آغوش خاک قرار گرفت خوشنودم و امیدوارم از برکت این روز عظیم و این روز پر فیض ایشان هم بهره ببرد

برای همه دوستانم همه کسانی که عاشقانه دوستشان دارم و همیشه بیاد آنها هستم

برای همه اونها که طراوت و شادابی و جوانی رو با دیدنشون تجربه میکنم و

برای همه عزیزانی که از این وبلاگ دیدن میکنندو بنده را مورد لطف قرار میدهند

از خداوند بزرگ برای آنان روزها و ایام بسیار بسیار پر بهره و پر ثمر و همراه با شاد کامی آرزومندم

داغ ها بسیار است دردها سرشار است

وقت تنها شدنت که همه از غم تو بی خبریند

و به سردابه تنهایی خویش هق و هق می گریی

دمبدم میسوزی اوج این اشک و شرر را به که باید گفتن

سینه ام می سوزد و همه بی خبرند

تو بگو

این خبر را به که باید گفتن به که باید گفتن

اشک دیده تر را به که باید گفتن

ناله شام و سحر را به که باید گفتن

سالها رفت و غم از سینه من پا نکشید

این غم دیر گذر را به که باید گفتن

از تو پنهان چه کنم

دیدگان پدرم در دم مرگ

نگهی داشت که میسوخت مرا

نگهش غمزده بود مات و ماتم زده بود

غصه مرگ پدر را به که باید گفتن؟؟

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 12:55 توسط محسن خبازی کناری |



این مطلب از روزنامه ایران می باشد البته در آن فقط به نقش مادر اشاره شده و زیبا هم بود اما به نظرم پدر نیز سهم بسزایی دارد بنابراین با کمی اضافات و کوتاه کردن جملات برایتان نقل میکنم

[ به نظرم برای یادآوری نعمت های خدا بدک نیست  گرچه بعضی از اعمال مربوط به دوران کودکی است و اقتضای آن دوران و لی میتوان عملکرد خود را در دوران پس از کودکی نگاه کرد]

وقتی پا به این دنیا گذاشتی؛ مادر تو را در آغوشش گرفت و به تو خوشامد گفت؛ تو با گریه از او تشکر کردی.

وقتی یکساله شدی، او به تو شیر می داد و تو را حمام می برد؛ تو با گریه کردن در تمام طول شب از او تشکر کردی.

وقتی دو ساله بودی، او به تو آموزش راه رفتن داد، تو با فرار کردن از دستش، وقتی صدایت می کرد، از او تشکر می کردی.

وقتی سه ساله بودی، او با عشق برایت غذا می پخت؛ تو با انداختن بشقابت روی زمین و کثیف کردن رومیزی از او تشکر کردی.

وقتی چهار ساله بودی،[ پدرت ] برای تو مدادرنگی هدیه خرید و تو با نقاشی روی در و دیوار از او تشکر کردی.

.

وقتی شش ساله شدی،[مادرت] تو را تا مدرسه همراهی می کرد و تو با فریاد «من مدرسه نمی روم» از او تشکر کردی.

وقتی هفت ساله شدی، [پدر] برایت یک توپ فوتبال جایزه خرید و تو با پرت کردن آن به سوی شیشه همسایه، از او تشکر کردی.

......

وقتی ۹ ساله شدی، او تو را در کلاس نقاشی و موسیقی ثبت نام کرد و تو با تمرین نکردن، از او تشکر کردی.

 
وقتی ۱۱ ساله شدی، او تو و دوستانت را به سینما می برد و تو از او می خواستی تا در ردیف دیگری بنشیند.

وقتی ۱۲ ساله بودی، او از تو می خواست تا دیروقت فوتبال نگاه نکنی و تو منتظر بودی او بخوابد تا راحت تلویزیون نگاه کنی.

وقتی ۱۳ ساله بودی، او از تو می خواست تا موهایت را مرتب کنی و تو با عوض کردن دائمی مدل موهایت از او تشکر کردی.

........

وقتی ۱۵ ساله شدی، او با خستگی از محل کار به خانه می آمد و در انتظار یک «سلام» از طرف تو بود و تو در اتاقت را به روی او قفل می کردی.

وقتی ۱۶ ساله بودی مادرت ]منتظر یک تلفن مهم از دوست بیمارش بود، تو تمام روز را مشغول حرف زدن تلفنی با دوستت بودی.

وقتی ۱۷ ساله شدی و او به تو اجازه دادند که با دوستانت به گردش بروی تو با دیر بازگشتن به خانه بدون هیچ اطلاعی، از او تشکر کردی.


تو همچنان بزرگ شدی و همچنان از آنها بابت این همه لطف، حتی یکبار تشکر نکردی و یا به سادگی از آنها گذشتی.
با این وجود[ آنها] هنوز بهترین دوست تو هستند


آنها هنوز مادر  و پدرت هستند !
 
 

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 19:52 توسط محسن خبازی کناری |