تبليغاتX
عاشق تر از همیشه
عاشق تر از همیشه


عاشقانه دوستداشتی باشید !



 

داستان کوه نوردي که تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود.

 

شب بلندي هاي کوه را در بر گرفت و مرد هيچ چيز نمي ديد.همان طور که از کوه بالا مي رفت چند قدم مانده بود به قله که پايش ليز خورد و در حالي که سقوط مي کرد از کوه پرت شد و فقط لکه هاي سياه در مقابل چشمانش مي ديد.احساس وحشتناک مکيده شدن به وسيله قوه ي جاذبه او را در خود گرفت و فکر مي کرد مرگ چقدر به او نزديک است ناگهان طناب گير کرد و بدنش ميان زمين و آسمان معلق ماند.در لحظه ي سکون چاره نداشت جز اين که فرياد بزند..

 

-خدايا کمکم کن.

 

-ناگهان صداي پر طنيني در آسمان پيچيد:ازمن چه مي خواهي؟

 

-اي خدا نجاتم بده! . . .

 

-واقعا باور داري که مي تونم تو رو نجات بدم؟ . . .

 

-البته باور دارم. . .

 

-اگر باور داري طناب دور کمرت رو پاره کن . . . 

 

يک لحظه سکوت ...

 

اما  مرد تصميم گرفت با تمام نيرو طناب را بچسبد.گروه نجات مي گويند که روز بعد يک کوه نورد يخ زده را مرده پيدا کردند که بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود. ولی  کمتر از يک متر با زمين فاصله نداشت.!!!

 

::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

عکس ها برای تنوع

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

 عکس اول  رو سال قبل هم گذاشته ام ولی به بهانه عکس دوم این دو عکس رو باهم گذاشتم

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 18:8 توسط محسن خبازی کناری |